کاش از انگشتهای دستمان یاد میگرفتیم
یکی کوچک,یکی بزرگ
یکی بلند و یکی کوتاه
یکی قوی تر و یکی ضعیف تر
اما 
هیچکدام دیگری را له نمیکند
و هیچکدام دیگری را مسخره نمیکند 
و هیچکدام برای دیگری تعظیم نمیکند
آنها کنار هم یک دست میشوند و کار میکنند
چرا ما انسانها اگر از کسی بالاتر بودیم,

لهش میکنیم و اگر از کسی پایینتر بودیم او را میپرستیم
شاید بخاطر همین که یادمان باشد,

نه کسی بنده ماست,

نه کسی خدای ما,

خداوند انگشتهای ما را اینگونه آفرید
آری,باید باهم باشیم و کنار هم
آنگاه لذت یک دست بودن را میفهمیم.



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 18:53 | نویسنده : نفس |

یاد بگیر.....!
یاد بگیر گاهی وقت ها بی دلیل لبخند بزنی
زندگی کنی. شاد باشی و نفس بکشی
یاد بگیر برای خودت زندگی کنی نه برای افکار عمومی
تو هر کاری بکنی دیگران حرفی برای گفتن دارن
اصلا مردم دنبال همین حرف زدن ها هستند
یاد بگیر غمهاتو برای خودت نگاه داری
بعضی از حس ها آنقدر خصوصی هستند که فقط با خودت باید مرور کنی
اگر پای کسی به دردهات وا بشه خیلی زود چند برابر میشه
یاد بگیر بی دلیل دوست داشته باشی حتی اگه بدی ببینی
خودت میدونی که مردم این روزها کلا بد برداشت می کنن
یاد بگیر با همه خوش رفتار باشی و دل کسی رو نشکنی
چون برای زنده بودن تو یا اون تا فردا هیچ تضمینی نیست
پس سعی کن در زمان حال دوست داشته باشی و قدردان باشی
حسرت فردا نه برای تو و نه برای اون ریالی نمی ارزه
یاد بگیر زیاد خودتو درگیر پول و مال دنیا نکنی
بهترین روزها و سلامتی رو فدا نکن تا پول به دست بیاری
چون فردا همون پولو خرج سلامتیت می کنی
بین مشغله ها و درگیری هات کمی هم برای 
زندگی کردن
برای دوست داشتن
برای توجه کردن
برای محبت کردن
و برای خودت وقت بگذار
یاد بگیر عزیز من
باور کن هیچ کاری سخت نیست البته اگر خودت سخت نگیری
موفق باشی



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 12:16 | نویسنده : نفس |

آدمها مي آيند
گاهي در زندگي ات مي مانند 
گاهي در خاطره ات
آن ها كه در زندگي ات مي مانند
همسفر مي شوند
آن ها كه در خاطرت مي مانند
كوله پشتيِ تمامِ تجربي آتت براي سفر 
گاهي تلخ
گاهي شيرين
گاهي با يادشان لبخند مي زني
گاهي يادشان لبخند از صورتت برمي دارد
اما تو لبخند بزن
به تلخ ترين خاطره هايت حتي
بگذار همسفر زندگي ات بداند
هرچه بود؛ هرچه گذشت
تو را محكم تر از هميشه و هرروز
براي كنار او قدم برداشتن ساخته است
آدمها مي آيند
و اين آمدن
بايد رخ بدهد
تا تو بداني
آمدن را همه بلدند
اين ماندن است
كه هنر مي خواهد 



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 13:37 | نویسنده : نفس |

خيلی کم می خنديم،

خيلی تند رانندگی می کنيم،

خيلی زود عصبانی می شويم،

تا ديروقت بيدار می مانيم،

خيلی خسته از خواب برمی خيزيم،

خيلی کم مطالعه می کنيم،

اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم

و خيلی بندرت دعا می کنيم…


زندگی ساختن را ياد گرفته ايم

اما نه زندگی کردن را ؛

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم

و نه زندگی را به سالهای عمرمان

فضای بيرون را فتح کرده ايم

اما نه فضای درون را،

ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
عجله کردن را آموخته ايم

و نه صبر کردن،

درآمدهای بالاتری داريم 

اما اصول اخلاقی پایین تر

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است

 

مردان بلند قامت اما شخصيت های سست،

سودهای کلان واما روابط سطحی....

 

اين راه ها که ميرويم راه است يا بيراهه؟



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 13:41 | نویسنده : نفس |

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪ؛
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ
ﮐﻨﺎﺭِ ﺗﻤﺎﻡِ
ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻲ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺑﻐﺾ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﻢ؛
ﺧﺪﺍﻱ ﻣﻦ ،
ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ
ﺍﻣــــﺎ ؛
ﻣﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ
ﺷﮑﺴﺘﻦِ ﺩﻟﻲ،
ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻲ،
ﻧﺎ ﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥِ ﺣﻘﻲ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻣﺮﺍ
ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺴﺖ ،
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻧﻤﻲ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ
ﺟﺰ ﺑﻲ ﻓﮑﺮ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ
ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻥِ ﺩﻟﻲ
ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ،
ﺧــــﺪﺍﻱِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﺳﺖ.



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 17:10 | نویسنده : نفس |

یک نفر باید باشد که
بدون ترس هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت میگندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال میشوی

یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره میدانم ، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد
مثلا اگر جایی شنید " نصیحت " بدون درنگ بپرسد نصیحت ؟ ببخشید نصیحت یعنی چه ؟
وقتی تو گفتی فلان طور شد ، نگوید آهان برای من هم شده ببین تو نباید اینطور کنی ، بنظر من فلان کار را بکن

یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک میکشد ، 
پوزخند نزند ، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد ، خیلی هم جدی بگیرد ، 
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت

یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد ،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر میدانند نباشد ،
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود ، گوش بدهد ، 
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند ،
راه کار ندهد ، فقط گوش کند ..

یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد ،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است

خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است ،
گاهی حرف میزنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است ،
آدم ها گاهی حرف میزنند نه برای اینکه چیزی بشنوند ، نه اینکه کمک بخواهند
حرف میزنند که ویران نشوند
حرف میزنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود میداند چه روزی قرار است بمیرد ، آرام میگیرند .
به قول آن رفیقمان که میگفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 17:52 | نویسنده : نفس |

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺴﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﯿﺴﺘﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﺪﯼ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﮐﻨﯽ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺴﺎﺯﯼ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﺣﺮﻓﯽ، ﺑﺤﺜﯽ،ﺳﻨﺪﯼ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻨﯽ ...
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩِ ﮐﺴﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﺷﺪﯼ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺯﻣﯿﻨﺶ ﺑﺰﻧﯽ 

بودنت مهم است . . .! 
همین



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 8:50 | نویسنده : نفس |

بخوان و فکر کن... اگر خوب بود عمل کن
.
به زیبایی های دنیا فکر کن دوست من
هیچ آدمی در زندگی تو نخواهد بود که آینده ساز تو باشه
آینده ثمره ی تصمیمهای توست
به رویاهات فکر کن و چشمتو رو به نمی شودها ببند
زیبایی هارو دریاب و با اونها زندگی کن
رویاهاتو بازی کن...زندگی کن...درک کن
میدونم تو هم مثل من و خیلی های دیگه مشکل داری
مشکلاتتو مشت کن و رو به دیوار نشانه بگیر
زخمهاتو روی هم جمع نکن.
اینقدر کینه ای نباش
لبخندهاتو هدر نکن
به آرزوهات فکر کن



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 10:8 | نویسنده : نفس |


اکنون در منائی ، ابراهيم ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده ای . اسماعيل تو کيست ؟ چيست ؟ مقامت ؟ آبرويت ؟ موقعيتت ؟ شغلت ؟ پولت ؟ خانه ات ؟ املاكت ؟ ... ؟ اين را تو خود مي دانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوری و براي قربانی ، انتخاب کنی ، من فقط می توانم نشانی هايش را به تو بدهم : آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف می کند ، آنچه تو را در " رفتن " ، به " ماندن " می خواند ، آنچه تو را ، در راه " مسئوليت " به ترديد می افکند ، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است ، آنچه دلبستگی اش نمي گذارد تا " پيام " را بشنوی ، تا حقيقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به " فرار " می خواند. آنچه ترا به توجيه و تاويل های مصلحت جويانه می کشاند، و عشق به او ، کور و کرت مي کند؛ ابراهيمی و " ضعف اسماعيلی " ات ، ترا بازيچه ی ابليس می سازد

دکتر علی شریعتی / کتاب حج



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 14:9 | نویسنده : نفس |

آدم هايی كه ميدانند چه ميخواهند را دوست دارم!
آدم هايی كه مرز دارند،
كه نه گفتن بلدند،
كه ميتوانند بگويند چه چيز را ميخواهند و چه چيز را نميخواهند.
آدم هايي كه تو را در "هزارتوی ابهام" و "حدس بزن چه چيزی توی دلم دارم" گرفتار نميكنند!
آدم هايی كه...
آدم هايی كه مرزشان مشخص است زندگی را راحت ميكنند...
نگاه ميكنی و ميبينی همپوشانی مرزها بين تو و او چقدر است،
چيزي كه ميخواهد را ميشود به او داد،
چيزي كه ميخواهی را ميتوانی بگيری!
كه اگر نشد نه كسی احساس قربانی بودن ميكند،
نه حس فريب دارد،
نه بار دِين خويش را بر شانه ديگری مي گذارد.
آدم هايی كه مرز دارند غنيمتند!
شفافيتشان شفافيت مي آورد...
نه گفتنشان نه گفتن را آسان ميكند...
خودشان هستند و ميگذارند خودت باشی...
بي قضاوت،
بي دلخوری،
بي رنج....
آدم هايی كه می دانند چه می خواهند،دوستان خوبی می شوند...



تاريخ : پنجشنبه دهم مهر 1393 | 10:17 | نویسنده : نفس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.