گاهــــــے دلم براي خودم تنگ ميشود


گاهــــــے دلم براي باورهاے گذشته ام تنگ ميشود


گاهــــــے دلم براي پاكيهاے كودكانه ے قلبم ميگيرد


گاهــــــے دلم از رهگذرانے كه در اين مسيـر بے انتها آمدند و رفتند ، خسته ميشود


گاهــــــے دلم از راهزنانے كه ناغافل دلم را ميشكنند ميگيرد


گاهــــــے آرزو ميكنم اے كاش


دلــــــي نبود تا تنگ شود


تا خسته شود


تا بشكند

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 12:29 ] [ نفس ]

[ ]

زندگی یعنی چه!؟


از خیاطی پرسیدند : زندگی یعنی چه ؟


گفت: دوختن پارگی های روح و دل با نخ توبه...!


از باغبانی پرسیدند: زندگی یعنی چه ؟


گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها زیر نور ایمان...!


از باستان شناسی پرسیدند: زندگی یعنی چه ؟


گفت: کاویدن جانها برای استخراج گوهر درون...!


ار ایینه فروشی پرسیدند : زندگی یعنی چه ؟


گفت: زدودن غبار ایینه ی دل با شیشه پاک کن توکل...!


از میوه فروشی پرسیدند : زندگی یعنی چه ؟


گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه ی دل...!


و اینک تو ای دوست، بگو زندگی یعنی چه ؟

 

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 11:41 ] [ نفس ]

[ ]

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست!


نیازی به فریاد حوادث نیست.


موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست.


سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست.


برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست.


سواری روی موج خیال ،


نشستن کنار یادگاریها ،


رفتن میان خاطره ها کافیست.


برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 15:39 ] [ نفس ]

[ ]


سعی کن اشتباه کنی


سعی کن یه نفرو صادقانه دوست داشته باشی


امـــــــــا


وقتی به اشتباهت پی بردی و فهمیدی که طرف مقابل


ارزش این اشتباه رو نداره


دیگه روی اون فرد نه حساب باز کن و نه تکرارش کن


برو دنبال زندگی خودت


قیدشو بزن حتی اگر ملکه یا شاهزاده مصری باشه


اینجور آدمها مثل لباس هستن


بخاطر یه لباس خودتو چاق یا لاغر نکن


یا بندازش دور یا ببخش به دیگری


تو همینجوری که هستی بهترینی

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 20:16 ] [ نفس ]

[ ]

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 12:9 ] [ نفس ]

[ ]

دلم را ورق می زنم


به دنبال نامی که گم شد


در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی


به دنبال نامی که «من»...


_منِ شعرهایم که من هست و من نیست_


به دنبال نامی که «تو»...


_توی آشنا _ ناشناس تمام غزلها_


به دنبال نامی که «او»...


به دنبال اویی که کو؟


قیصر امین پور

 

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 12:50 ] [ نفس ]

[ ]


آﺩﻣــــــــــﺎﯼ ﺭﺍﺳـــــــﺘﮕﻮ ....

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠــــﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷـــــﻖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑُﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ .....

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘـــــــﺖ ﺩﺍﺭﻥ ....

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾـــــﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ....

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾــــــﺮ ﺗﻨــــــــﻬﺎﺕ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ....

 

ﺍﻣــــــــﺎ .....

 

ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺯﺧﻤــــــــﯽ ﺑﺸﻦ ...

 

ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...

 

ﭼﯿـــــــﺰﯼ ﻧﻤـــــــــی ﮔــــــــﻦ ....

 

ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ....

 

ﻭ ....

 

ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻥ

[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 15:16 ] [ نفس ]

[ ]

عاشقانه های یک دوست

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان ،

تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،

که از شرم نبود شاد پیغامی ،

میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند

چیزی نمی خواهد ؟

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،

تلاوت کرده با تدبیر ؟

تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟

نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟

تو از خورشید پرسیدی ، چرا

بی منت و با مهر می تابد ؟

تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟

تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟

تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟

تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟

نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟

چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟

تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟

و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟

تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟

و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟

تو آیا هیچ می دانی ،

اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟

تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟

نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی

ولیکن سینه ات لبریز از عشق است

شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟

تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟

جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟

تو آوازی برای مریمی خواندی

و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟

خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟

ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،

تو آیا جمله می سازی ؟

لب پاشویه پرسیدی ،

تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟

نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق

که فردا می رسد پیغام شادی !

یک نفر با اسب می اید !

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !

کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟

چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبی احساس ؟

نفهمیدی چرا آینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟

نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟

ز خود پرسیده ام در تو

که عاشق بوده ام آیا ؟

جوابش را تو هم ، البته می دانی

جواب این سکوت مانده بر لب را

تو هم ، ای من

به گوش بسته ، می خوانی ؟

 

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 21:28 ] [ نفس ]

[ ]


بابا لِنگ‌دراز عزیزم:


تمام دلخوشی دنیای من این است که تو ندانی


و من دوستت بدارم.

 

وقتی میفهمی و میرانی‌اَم،


چیزی درون دلم فرو می‌ریزد...


چیزی شبیه غرور!

 

بابا لنگ دراز عزیزم:


لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بِزن، و بگذار دوستت بدارم!


من همین که هستی را دوســــت می‌دارم...


حتی سایه‌ات که هیچ وقت به من نمی‌رسد!

جین وبستر
بابا‌ لنگ‌دراز

 

 

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 17:56 ] [ نفس ]

[ ]

بی رحمانه ترین جنایت این است که 


وارد زندگی کسی شوی


وابسته اش کنی


و بعد از مدتی


آنقدر زندگیش را خالی کنی که


یک عمر چشم انتظار 


لب پنجره نفرینت کند...!


هیچ چیز بدتر از قتل احساس نیست

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 18:50 ] [ نفس ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،