تاريخ : دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 11:1 | نویسنده : نفس
زیباترین انسانهایی که
دیدم.....
چشم رنگی ها نبودند!!!
قدبلندها.....
لب برجسته ها!!!
موبلوندها....
هیچ کدام....
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف....
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها....
فقط....
شبیه به حرفهایشان هستند....
وچقدر دوست داشتنی اند.....
انسانهایی که.....
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت....
از ده متریشان.....
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت....
کنارشان سرد می شود....
و....
آرامششان در وجودت....
رخنه می کند!!!
اگر در زندگیتان....
یک زیباترین دارید.....
قدرش رابدانید....
آنها بسیار.....
اندک اند!!!
بعضی چهره شان خیلی معمولیست
اما........
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیانوس محبت است.
بعضی ها تن صدایشان خیلی معمولیست
اما.......
سخن که می گویند،در جادوی کلامشان غرق می شوی
بعضی ها قد وقامتشان معمولیست
اما.......
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضی ها خیلی معمولی هستند
اما........
همین معمولی بودنشان،ازآنهاجذابیتی منحصر به فرد میسازد


تاريخ : شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 12:56 | نویسنده : نفس

نمازهایم اگر "نماز" بود که موقع سفر، ذوق نمی کردم از شکسته شدنش!

نمازهايم اگر نماز بود که رکعت آخرش این قدر کیف نداشت!

اگر نمازهایم نماز بود،
که اول وقت نمی خواندمش، برای این که، خود را "خلاص" کرده باشم...

اگر نمازهایم نماز بود
که تبدیل نمی شد به نمایش پانتومیم برای نشان دادن آدرس شارژر گوشی...

اگر نمازم نماز بود،
که تبدیل نمی شد به یک فرصت طلایی برای خلق ایده های بکر!! تبدیل نمی شد به مناسب ترین زمان تحلیل رفتار فلان همکار! تبدیل نمی شد به ماشین حساب!!

نه. 
نمازهایم"نماز" نیست.

اگر نماز بود، یک "کارواش قوی" می شد و با فشار می شست از دلم همه ی سیاهی ها را، لکه ها را، پلشتی ها را.

اگر نماز بود، می شد "کیمیا" و مس وجودم را تبدیل می کرد به طلا...

اگر نمازم نماز بود،
می شد پل، می شد پناهگاه، می شد دارو، می شد مرهم، می شد درمان،می شد شاه کلید، می شد میعادگاه، می شد دانشگاه....پس نگو سر نماز دعا کن ......



تاريخ : پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 12:46 | نویسنده : نفس
 
بعضی از آدمها را نمی شود داشت،
فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت!
بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که مال تو باشند 
یا تو برای آنها!
اصلا به آخرش فکر نمی کنی،آنها برای اینند که دوستشان بداری
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق یک جور خاصی دوست داشتن
که اصلا کم نیست.....
این آدمها حتی وقتی که دیگر نیستند هم تا ابد در کنج دلت تا ابد یک جور خاص
دوست داشته خواهند شد....
 


تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 12:32 | نویسنده : نفس

 

کفشهایم را میپوشم و قدم میزنم

من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد

آنقدر میرم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کـر کند

خوب میدانم که گاه کفشها

پاهایم را میزند .میفشارد و به درد می آورد

اما من همچنان خواهم رفت

زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را دارد

ماندن در کار نیست

گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم نمی اندیشم

ولی این را میدانم

گذشته با آینده یکسان نیست

زندگی نه ماندن است نه رسیدن

زندگی به سادگی رفتن است

به همین راحتی

زندگی چقدر اسان است

زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را دارد .



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:20 | نویسنده : نفس

ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ، ﭼﯿﺰﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﺎﻋﺪﻩﺍﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺫﻭﻕ ﺑﺰﻧﺪ :

ﯾﮏ ﭘﺮﯾﺰ ﺑﺮﻕ ِ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ،
ﯾﮏ ﺷﯿﺮ ﺁﺏ ِ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﭼﮑﻪ،
ﯾﮏ ﺩﺭ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﺧﺪﺍ ﭼﻔﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ،
ﻭ ..
ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ چنین ﭼﯿﺰهایی ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ .

ﮔﺮﻭﻫﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻢﺗﺮ هم هستند به محض اینکه چنین ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍفتد،ﺩﺭﺳﺘﺶ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺻﺮﺍﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻼ:
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﻔﺖ، ﻫﺸﺖ ﺗﺎ

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﺧﻢﻫﺎﯼ ﺧﺮﺩﻩﺭﯾﺰ ِ ﻧﺎﺳﻮﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ ﺑﻤﺎﻧﺪ،
ﻭﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : 
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﺪ . 
ﻣﯿﮕﺮﺩﻧﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺩﯾﮕﺮ .
ﺍﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ «ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ » ، ﺩﯾﮕﺮ « ﺧﺎﻧﻪ» ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ .

ﺭﺍﺑﻄﻪ هم ﻫﻤﯿﻦﺟﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ !
ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﺭﺍﺑﻄﻪﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﮐﻠﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﯾﺰ

ﻭ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯﻗﺎﻋﺪﻩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ ﺗﻌﻤﯿﺮ ﮐﺮﺩ؛
ﻫﻢ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻣﺤﻠّﺶ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺪﻳﺪﻩﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ

ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎﻧﺎجوﺭ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ «ﺩﻝ » ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ .

ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ :
ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﯾﻦ ﺁﻓﺖ یک ﺭﺍﺑﻄﻪ، ﺩﻟﺰﺩﮔﯽ ﺍﺳﺖ...



تاريخ : شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ | 19:26 | نویسنده : نفس

موسم انگور است
سر ريز شاخه ي تاك خانه ي شما مرا بس است
كه اسمان و خورشيد در كارند

و باران بهانه باريدنش تاكستان خانه ي شماست
موسم مي است
كه زمانه دگرگون شده و اسمان ستاره باران
سر ريز شاخه هاي تاك خانه ي شما را در خمره هاي كهنه خوابانده ام
كه شراب شود
اي نامت مستي بخش همه جانها
كه گوش اسم تو را ميشنود مست ميشود
و بهانه تویي ساقي الدوام ما
نه مي
نه شراب
نه انگور
كه مستي از حضور تو حاصل است
موسم شراب است
شرابي از ذكر نام تو
كه تاكستان قسمت ميكني ميانه ي عاشقنت



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 13:40 | نویسنده : نفس

پـدر سه نـقطه دارد...
پـسر سه نـقطه دارد...
دختـر هـم سه نـقطه دارد..امـا مـادر هیـچ نـقطه ای ندارد چـون کـه نـقطه نـقطه ی وجـودش را وقـف خـانـواده اش کـرده است

تـقدیـم بـه تـمام مـادرای دنـیا..

j90956_images_3.jpg



تاريخ : جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ | 10:56 | نویسنده : نفس

خاطره ها قاتل آدمند.

آدم رو به انزوا می رسونن.

نباید به بعضی حسها اهمیت داد،

یه وقتای بهتره بعضی چیزایی که برای تو،

تو دلت،

بزرگ و قشنگن همونجوری تو وجودمون بمونن.

دیگه نباید بهشون برگشت...



تاريخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:48 | نویسنده : نفس

 

دلتو بتکون

از حرفا

بُغضا

آدما

دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال …

یادش دلتو به درد آورد

از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود

از نفهمیدنِ اونایی که همیشه فهمیدیشون

دلتو بتکون از کوتاهی های خودت

اگه با یه

“ببخشید! من هم مقصر بودم” یکی رو آروم می کنی

آرومش کن

دلتو بتکون.. یه نفسِ عمیق بکش

سلام بده به بهار

به اتفاقای خوب

امیدوارم سال۹۴ بهترین سال زندگیتون باشه
نوروزتون پیشاپیش مبارک



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 11:12 | نویسنده : نفس

من راه رفتن را از يك سنگ اموختم
دويدن را از يك كرم خاكي
و پرواز را از يك درخت
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند
زيرا انقدر در حركت بودندكه رفتن را نمي شناختند
پلنگان دويدن را يادم ندادند
زيرا انقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند 
زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه ان را به فراموشي سپرده بودند
اما سنگي كه درد سكوت را كشيده بود،رفتن را مي شناخت 
و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود،دويدن را مي فهميد
و درختي كه پاهايش در گل بود،از پرواز بسيار مي دانست!
انها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت
وقتي راه رفتن اموختي،دويدن بياموز
و دويدن كه اموختي،پرواز را.....