X
تبلیغات
ی نفس تو ساحل

ی نفس تو ساحل

ساده


ساده باش ؛ 
اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را ! 
ساده زندگی کن ؛ 
اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی ! 
ساده لبخند بزن ؛ 
اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی ! 
ساده بازگرد ؛ 
اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده (حتی اگر شاهرگ حیاتت را در دستانش یافتی) 
و 
به یاد داشته باش : 
هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد …

"گاهی خودت را زندگی کن".

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 18:11 ] [ نفس ] [ ]
دلم براي گريه تنگ است

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه...


ادامه مطلب
[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 13:14 ] [ نفس ] [ ]
گاهي
گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند

دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

......و نوری که تاریکی می دهد

ازکلماتی که

چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد

از سردی

چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که

به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند

دکتر علی شریعتی

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 11:10 ] [ نفس ] [ ]
حقيقت

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

به نظرﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟

ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ:

 ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭﺳﻔﯿﺪ…!

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ .

 ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ

ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ .

 ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

 ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ،

 ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟

ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ،

 ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. افسوس که حقیقت درون انسانها دیر آشکار می شود
[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 2:23 ] [ نفس ] [ ]
ارتباط

[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 12:23 ] [ نفس ] [ ]
عيد نوروز

.

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد . . .

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 17:42 ] [ نفس ] [ ]
موضوع انشاء:
ﺩﺧﺘﺮﻱ 10 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎﺀِ ﺧﻮﺩﺵ

ﻫﻤﻪ ﺭﻭ
ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎﺀ " : ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﻮﻡ "
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ
ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻐﻠﻲ
ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ !!!
ﺧﻮﺏ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻲ
ﮐﻨﻨﺪ ( ... ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ) ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺷﻐﻞ
ﺧﻮﺑﻴﺴﺖ !
ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻣﺎ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﺳﺖ ( ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻣﺎﻣﺎﻥ
ﮔﻔﺖ !) ، ﺗﺎ
ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ
ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺘﻲ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻳﮕﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﻲ ﮐﻨﺪ .ﻣﻦ ﻫﻢ
ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪﻡ .
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺑﺸﻮﺩ
ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﻮﻥ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺎﺧﻨﻬﺎﻳﺶ ﻻﮎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻟﺒﺎﺱ
ﻫﺎﻱ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﺪ .
ﻭﻟﻲ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻌﻤﻮﻟﻴﺴﺖ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ
ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ
ﻧﺪﺍﺭﺩ ،ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﺧﺎﻧﻢ
ﺧﻮﺑﻲ ﻧﻴﺴﺖ .
ﻭﻟﻲ ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮ ﻣﻲ ﮔﺸﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ
ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ !!!
ﮔﻔﺖ ﺍﺯﺵ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺎﺭﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ . ﺑﺎﺑﺎﻱ ﻣﻦ
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻣﻲ
ﺳﺎﺯﺩ . ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﺳﺖ . ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻳﻌﻨﻲ
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ
ﮐﺎﺭﺷﺎﻥ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻫﺎﻱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ
ﺍﺳﺖ ؟ !ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ
ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮐﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ .
ﺑﺎﺑﺎ ﻳﮑﻲ ﺯﺩ
ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﻭﻟﻲ ﺟﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩ ! ﻣﻦ ﮐﻪ
ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﮐﺘﮑﻢ
ﺯﺩ ؟ ! ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ...
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺑﺸﻮﻡ
ﭼﻮﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﻣﻬﻤﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ! ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ
ﮔﻮﻳﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ
ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ
ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻣﺜﻼ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎﺑﺎﻱ
ﻣﻦ ! ﺯﻧﻬﺎ ﻫﻢ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ، ﺷﺎﻳﺪ
ﺣﺴﻮﺩﻱ ﺷﺎﻥ ﻣﻲ
ﺷﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﺯﻧﻬﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﻫﻢ
ﺣﺴﻮﺩﻱ ﻣﻲ
ﮐﻨﻨﺪ !!! ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺁﺩﻡ ﻣﻬﻤﻲ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ
ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ! ﻫﻤﺸﺎﻥ ﻣﺮﺩ
ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ
ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺠﻴﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺯﻥ ﺭﺋﻴﺲ ﺍﻳﻦ
ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎﺷﺪ . ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ !!!
ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻫﻢ
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺳﺮﺵ ﺷﻠﻮﻍ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ
ﺁﺧﺮ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺗﻮ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﻭﻫﻤﮑﺎﺭﻫﺎﻳﺶ
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻮﻟﺪ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ... ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﻮﺩﻡ
ﮐﻪ ﻳﮑﻲ ﺍﺯ
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ . ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻲ
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺑﺒﺮﺩ ﭘﺎﺭﮎ ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﺧﺎﻧﻢ
ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ !
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺑﺸﻮﻡ
ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺎﻣﺎﻥ
ﺭﺍ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻳﺎﺩﺵ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ...!
ﺗﺎﺯﻩ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﭘﻮﻝ ﺩﺭ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ
ﺯﻭﺩ ﺯﻭﺩ
ﻣﺎﺷﻴﻨﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ
ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻫﻢ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻭﺭ ﻭ ﺁﻥ
ﻭﺭ ﻣﻲ
ﺑﺮﻧﺪ .
ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ
ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ
ﻭﻟﻲ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺜﻞ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ
ﻫﻢ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ

ﻧﮑﻨﺪ

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 15:17 ] [ نفس ] [ ]
ساده
به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل ...

به این برکه ...

به خط نور ...

به این دریا ...

به رقص آب ...

به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ،

از این مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ،

تنم خسته ، دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ...

بی نور ....

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار ...

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

" خـدایــا دوسـتـت دارم "

شاعر : حدیث سامی
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 16:16 ] [ نفس ] [ ]
خانه دوست
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دلها
شرط آن
داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست...

"فریدون مشیری"
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 21:40 ] [ نفس ] [ ]
زندگي

پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود...

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...

 

مادرم میگفت:

پروانه ی محبتت را

به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...

محبتت را به خانه ی دلی بنشان

که خیال بیرون شدن ندارد...

 

و یاد معلمم بخیر...

هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:

نقطه سر خط...

مهربان تر از خودت

با دیگران باش...

 

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 18:22 ] [ نفس ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،